بازیگوش بودم،
اینکه تمام عمر مشق نام تو میکنم
تنبیه خداست!!
.
.
.
تقصیر هیچ کس نبود
عشق از همان روزی خانه خراب شد
که اول قصه اش شد
یکی بود، یکی نبود....
.
.
.
برف ببارد یا
باران!!!
برای باور زمستان؛
همین جای نبودنت کافی ست...
.
.
.
بی تو
در ردیف شعرهای من
سه نقطه ای منتظر
جای خالی تو را
به قافیه
نشسته اند...
.
.
.
عاشقانه هایی که برایت مینویسم
مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند!
یخ میکنند و باید دور ریخت!
فنجانت را بده دوباره پر کنم بانو!
.
.
.
صدای عقربههای این
ساعتِ لعنتی
خوابِ تو را
پَر میدهد از چشمهایم.
باید قفسی برایت
بسازم!
.
.
.
لنگه های چوبی در حیاط مان،
گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند... محکمند!
خوش به حالشان،
که لنگه همند...
.
.
.
به خدا گفته ام زحمت نکشد!
نه نیازی به زلزله هست،
نه نیازی به سونامی!
همین که تو هستی،
همین که تو می خندی،
بلاهای بزرگی اند ،
که جهانم را با خاک یکی کرده اند....!
.
.
.
زمستان که حواسش
پرت جوجه های آخر پاییز میشود
دخترک بهار
دل میبرد از کوچه های شهر ...
.
.
.
حالا که سبزه ی نگاهت را
به دلم گره زدی و رفته ای
چه فرقی می کند
در به دری اش
چه وقتی از سال باشد....!
.
.
.
بی تو
با خدا
شده ام
روزه می گیرم
نماز می خوانم
دخیل می بندم به هر امامزاده ی پرت و
دور
شاید که بیایی ...
.
.
.
سهم من از تو
دلتنگیِ بی پایانیست
که روزها دیوانه ام میکند
شب ها شاعر !
.
.
.
وقتی پاییز
چهار فصلِ سال باشد
آخرِ تنهایی استْ
بیتو قدم زدن!
.
.
.
حوّا هم که باشی
من آدم نمیشوم
پس بیخودی جای بوسه
سیب تعارفَم نکن!
.
.
.
صدای عقربههای این
ساعتِ لعنتی
خوابِ تو را
پَر میدهد از چشمهایم.
باید قفسی برایت
بسازم!
.
.
.
پستچی امروز
جای نامه، تنهایی آورد.
به گمانم غرق شده
باشی در
خیالهایم!
.
.
.
بهانهای نمانده است دیگر
برای عاشقی کردن!
بیا برگردیم به کودکی
دوباره با هم بزرگ شویم...
.
.
.
روزی یک قدم جلو میآیم
روزی یک آجر بالا میروی
ما هیچوقت به هم
نمیرسیم.
تو؛همیشه
فراموش میکنی
برای قلعهات پنجره بگذاری!
.
.
.
به سلام ها دل نمی بندم،
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم،
دیگر عادت کرده ام
به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه...!
.
.
.
از ما که گذشت...
اما،
اگر در سرت "هوای خداحافظی" داشتی،
از همان ابتدا،
"سلامی نکن... لطفا !!!
.
.
.
دیر آمدی باران... دیر
من درجایی
در حجم نبودن کسی خشکیدم!
برچسب :