میدانم فردا استاد چشمانش را ریز خواهد کرد و با نگاهی خیره خواهد پرسید: کجا بودی که درس نخواندی؟! چه طور بگویم که دل تو هم جایی در دنیاست؟
گفته بودی فردا، پشت این پنجره ها، غنچه ها می رویند، و کسی می آید، روشنی میاورد، دیرگاهیست که من، پشت این پنجره ها منتظرم ولی اینجا حتی، ردپایی هم نیست
دقایقی تو زندگی هستند که دلت برای کسی اون قدر تنگ میشه که دوست داری اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی!
اگه یه روزی توپت افتاد خونه ی همسایه و اون پارش کرد دلگیر نشو، چون یه دوستی داری که حاضره قلبش رو زیر پات بندازه تا با اون بازی کنی
اسمتو نمیزارم دریا تا خوش باشی، نمیزارم خورشید تا غروب کنی، اسمتو میزارم عمرم تا اگه رفتی منم دیگه نباشم
روح من باش که من مرده ی توام، عاشقم باش که من چشمه ی جوشان توام
هیچوقت خیاط خوبی نخواهی شد، ببین باز هم دلم را تنگ کردی
مسر چشم هایت را شبی ناگاه گم کردم، چراغی نیست، راهی نیست چگونه بی تو بازگردم؟
یک شب خیال چشم تو دیدم به خواب، ز آن شب دگر، به چشم ندیدم خواب را