عضویت در سایت ورود
ورود به سایت

filesell

داستان احساسی

در تاریخ : 02.09.90
توسط : admin
نظرات : 10
بازدیدها : 2298

 

 

bia2mob.net

 

 

آلفرد اخیرا همسر خود را از دست داده و با تنها دخترش که 6 سال دارد زندگی میکند. او در یک شرکت تجاری کار میکند و زمانی که در شرکت است ناچارا دخترش را در خانه تنها میگذارد. شرایط ناشی از فوت همسرش باعث شده تا تمرکزی بر رو ی کارهایش نداشته باشد و بدین ترتیب امورات از دستش خارج شده و زندگی اش بحرانی گردیده .
این داستان مربوط به یک روز فراموش نشدنی و تلخ در زندگی آلفرد است که شما را به خواندن آن دعوت میکنم . 

 

 

 

اخطار : اگر خیلی احساسی هستید این مطلبو نخونید

 

آلفرد بعد از یک روز کاری سخت و پر تلاتم از شرکت خارج میشود .او که از فشارهای زندگی خمیده شده و روز کاری خوبی را هم سپری نکرده به سمت خانه حرکت میکند و در راه تمام افکارش درگیر با پروژه های شرکت و مشکلات پیش آمده آن است . او متوجه میشود که به جلوی درب منزلش رسیده و دستش را در جیبش میکند تا کلیدش را بیاورد اما کلید در جیبش نیست ! از شدت خشم چهره ی آلفرد به سرخی زده و بدنش به لرزه در آمده  که ناگهان کلید را داخل کیف دستی اش پیدا  می کند، با همان عصبانیت وارد خانه میشود  . 
با دیدن این صحنه آلفرد در جای خود خشک میشود !!!!  ؟؟؟؟؟

 

آلفرد به محض ورود به پذیرایی چشمش به دیوار مقابل میافتد که بخشی از کاغذ دیواری آن پاره شده و روی دیوار نیست .   او که از این موضوع مات و مبهوت مانده بی حرکت میماند و در همین هنگام دختر 6 ساله ی او از اتاق بیرون آمده و با صدای کودکانه به استقبال پدر میرود و بسته ای مچاله شده در دست دارد که همان کاغذ دیواری بریده شده است
دخترک: سلام بابایی جونم ، اومدی
آلفرد که از شدت خشم گوشهایش هم سرخ شده منتظر میماند تا دخترک به او نزدیک شود و  سیلی محکمی به گوش او میزند ،به طوری که کودک به سمت دیوار پرت میشود و با صدایی فریاد گونه میگه:
کاغذ دیواری رو پاره میکنی؟ پوستی ازت بکنم که جرات نکنی از بغل دیوارم رد شی . برای چی کاغذ دیواری رو پاره کردی؟
دخترک که از شدت ضربه هنوز نتوانسته خود را از روی زمین بلند کند با نگاهی به جعبه کوچک که به طرف دیگر پرت شده بود با صدایی همراه با بغض و ترس به آلفرد میگه:
آخه بابایی امروز تولدته  . منم پول نداشتم یه چیزی برات بخرم که، میخواستم یه چیزی بهت بدم ولی کادو هم نداشتم که، اینو کندمش برات  کادوی تولد درست کنم بابایی جونم
آلفرد با شنیدن حرفهای دخترک که مثل آب سردی به روی او ریخته شده  بود نگاهی به دخترک کرد و به سمت جعبه رفت و آنرا از زمین برداشت و سپس دخترک را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید و با بغض و افسوس به چشمان دخترک و گونه ی سرخ شده ی او بر اثر سیلی نگاه کرد و گفت:
خوشگل بابا ،  بابایی رو ببخش ، قربون دختر گلم بشم .


آلفرد که از شدت بغض وارد شده نتوانست حرفهایش را ادامه دهد و خواست دخترک متوجه بغض او نشود ،  در حالی که دخترک را در بغل خود نگه داشته بود و در دست دیگرش جعبه ی کادوی دخترک بود بر روی کاناپه نشست و دخترک را بر روی پایش نشاند و کمی مکث کرد و گفت:
بابایی قربونت بره عزیزم،  بزار ببینم برا بابایی چی کادو کردی
دخترک که همچنان در بغض و شوک ضربه وارد شده بود سعی کرد لبخندی به پدر هدیه کند
آلفرد که از عمل عجولانه اش شرمنده بود کادوی کوچک  که همان تکه ی کاغذ دیواری بود را باز کرد و جعبه ای  را در آن مشاهده کرد که  نخی قرمز  دور آن بسته شده بود. نخ را پاره کرد و تا جعبه را باز کند ، دخترک نیز ساکت و آرام و بی حال بر روی پای پدر در حال نگاه کردن بود
آلفرد جعبه را باز کرد و بار دیگر شکه شد .

 

  آلفرد با اشتیاق جعبه را باز کرد تا ببیند کودک 6 ساله اش برایش چه چیزی بعنوان هدیه ی تولدش در نظر گرفته ، اما با مشاهده ی جعبه ی خالی بهت زده شد
آنقدر خشمگین شد که در یک لحظه دخترک را از روی پایش بلند کرد و با تمام قدرت به زمین زد و با تمام خشمش شروع به زدن دخترک کرد و در این حال مدام میگفت:
منو مسخره میکنی پدر ..    . .جعبه خالی بهم میدی؟
آلفرد که مانند دیوانه ها شده بود و با زدن دخترک به نفس نفس افتاده بود به سمت پنجره رفت و شروع به کشیدن یک سیگار کرد و کمی آرامتر شد و متوجه شد که ضربه های بسیار شدیدی به دخترک زده. برای دیدن وضعیت دخترک به سمت او که بر روی زمین افتاده بود رفت و متوجه شد از گوشهای دخترک خون جاری شده ، با دیدن این صحنه دستپاچه شد و نمیدانست که چکار کند تا اینکه چشمش به گوشی تلفن افتاد و با عجله خودش را به آن رساند و با اورژانس تماس گرفت و مجددا به سمت دخترک رفت و او را که غرق در خون بود از روی زمین بلند کرده و در آغوش گرفت    .

دخترک که خود را در آغوشی گرم احساس کرد به سختی چشمانش را کمی باز کرد و خود را در آغوش پدر دید که در حال گریه است و با همان صدای کودکانه و به سختی گفت
بابایی داری گریه میکنی؟   . آخه الان تولدته بابایی جونم
آلفرد که با شنیدن حرفهای دخترک بر شدت گریه اش افزوده شد  گفت :
آخه دخترم من که ازت چیزی نخواسته بودم ، چرا اینکارو کردی که منو عصبانی کنی ،کاغذ دیواری رو پاره کردی بخاطر یه جعبه ی خالی ؟!
دخترک که دیگر به سختی چشمانش را باز نگه داشته بود با صدایی بریده و آرام گفت :
بابایی جونم جعبه که خالی نبود !!!
توش یه بــــوس   گذاشته بودم برات بابایی جونم
دخترک با گفتن این حرف چشمانش را بست
آلفرد که با شنیدن این حرف دخترک دیگر قادر به کنترل گریه خود نبود و مداوم بر سر خود میزد.با رسیدن اورژانس او را به بیمارستان برد و در بیمارستان با نکتۀ  عجیب تری رو برو شد 

 

 

پزشکان به آلفرد گفتند که بخاطر خونریزی دخترک نیاز بود به او خون تزریق کنند ولی با آزمایش نمونه ی خونی او دریافتند که دخترک دچار سرطان خون است و در مرحله ی خطرناکی از بیماری به سر میبرد
دخترک سه ماه در بیمارستان بستری ماند ولی هیچ گاه چشمان کوچکش را باز نکرد و پزشکان علت مرگ او را بر اثر سرطان اعلام کردند    .
آلفرد پس از گذشت سالها هنوز جعبه ی خالی دخترک را با خود دارد و هر گاه که دلتنگ او می شود جعبه را باز میکند و میداند که بـــــوسه ای که  دخترک  برایش با تمام عشق کودکانه گذاشته همیشه در آن جعبه باقیست  .

 

bia2mob.net

تگهای مطلب : داستان احساسی
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
user avatar
ميهمان
ملودی  در تاریخ : 2 آذر 1390 14:15

داستان طنزبوددیگه آره؟ : lol  مغزآقاهه قدفندق امابچه معلم اخلاق!!!!اصلا باعقل جور در نمیاد. حالا اگه طرف حیف نون بود شاید، ممکنه ،احتمالا، یک هزارم سر سوزن باورمون میشد!!!! این داستانارو میذارین که چی بشه؟اشکمون دربیاد؟!!! اتفاقا برعکس، طرف زد در جاکشت  هم خودش از یه نون خور راحت شد واحتمالا یارانه ی 400دلاری دخترک رو زدبه جیب!!! هم بچه راحت شد که فردا شکست عشقی نخوره  وخودکشی نکنه ،شهیدازدنیا رفت.

  • Like
  • 0
user avatar
عضو سايت
آفلاين zizigolo  در تاریخ : 2 آذر 1390 17:17

فوق العاده ترین چیزی بود که تا حالا شنیده بودم حسابی اشکمونو در آوردین !!!
ملودی جان شما هم اگر طاقت این جور داستان ها رو ندارید مطالعه ندارین به نویسنده چیکار داری آخه؟!



فوق العاده ترین چیزی بود که تا حالا شنیده بودم حسابی اشکمونو در آوردین !!!
ملودی جان شما هم اگر طاقت این جور داستان ها رو ندارید مطالعه ندارین به نویسنده چیکار داری آخه؟!

  • Like
  • 0
user avatar
ميهمان
ملودی  در تاریخ : 2 آذر 1390 21:23

زی زی جون جسارت نباشه اما شک ندارم که زیر 20سالی واسه همینه زودمتاثر میشی هنوزخامی ، ببین عزیزم هر  نویسنده ای دوست داره کارش نقدبشه نمیشه که فقط تعریف کرد باید ضعف کارشوگوشزد کرد،خودت قضاوت کن کدوم مرد بابت یه کادو فرزندشو میکشه؟سراغ داری؟اونم یه کودک 6ساله اصلا عاقلانه هست؟قبول کن که خیلی ضعیفه .میخوای خودم یه داستان بنویسم که تا6ماه اشک بریزی؟

  • Like
  • 0
user avatar
مديرکل
آفلاين admin  در تاریخ : 3 آذر 1390 07:02

سلام

 

ببینید ملودی احتمالا داستان رو درست متوجه نشدید دختر این مرد به خاطر ضربه باباش نمرد بلکه به خاطر سرطان مرد داستان یه ایراداتی داره - خوشحال می شیم داستانهای شما رو بخونیم


--------------------
  • Like
  • 0
user avatar
ميهمان
ملودی  در تاریخ : 3 آذر 1390 09:19

سلام خیلی خوشحال شدم که نویسنده ی داستان شخصا جواب بنده رودادن بسیارسپاسگذارم. قصدجسارت به داستان شمارونداشتم نظرهمه برای من محترمه اماباعرض پوزش بایدعرض کنم بزرگترین ضعف داستان سرطان بودشماتااینجاازپدریه دیوساخته بودین امادرانتهابیماری جون دختررومیگیره وپدرتبدیل به فرشته میشه اینجا خواننده گیج میشه .یه بچه رو اگه باتمام قدرت زمین بزنی یابه بادکتک بگیری اگه نمیره ناقص میشه نیازی به بیماری نبود،درضمن به نظرم مشکلات روزمره به اندازه ی کافی اشک همه رودرآورده پس نیازی نمیبینم که داستانی بنویسم که  عامل غصه ی دیگران بشه به هرحال بازم تشکرمیکنم و باتمام وجود منتظریک داستان با پایان خوب ازشماهستم حیفه که جوونی مثل شمافقط داستانای غمناک بنویسه.یاعلی

  • Like
  • 0
user avatar
عضو سايت
آفلاين zizigolo  در تاریخ : 4 آذر 1390 15:52

smile ملودی جان شما که از داستان های عالم وآدم ایراد می گیری یا به قول خودتون نقدشون می کنی ،من هم خیلی خوشحال میشم ببینم داستان های شما چه تیپی اند .
{شما از خیلی داستان های دیگه هم ایراد گرفته بودین .ببخشید نقد کرده بودین !در ضمن دوست عزیز احساسات ربطی به سن ندارد!}

  • Like
  • 0
user avatar
عضو سايت
آفلاين ملودی  در تاریخ : 4 آذر 1390 19:36

خانم زی زی عزیز منظورتون ازنقدخیلی داستانهای دیگه!!!! یعنی چی؟تنها2 تاداستانو نقدکردم یابهتره بگم نظردادم .میشه لطفااسم یکی ازاون داستانهای عالم وآدم روکه فرمودین من ایرادگرفتم روبگید؟!!! خیلی جالبه دیگه شایعه سازی هم میکنید؟!!! اگه منظورتون اون داستان عاشقانه هستش نظرشخصی من بوداصلانقدنبودشایدآقای نویسنده هم نظرمنوداشته باشن که زندگی کوتاهه وبایدفرصتهاروغنیمت شمرد لطفادوباره به اون داستان مراجعه کنیدونظربنده روکامل مطالعه بفرماییدمتوجه خواهیدشدکه برداشت شمااشتباهه. نویسنده داستان اگه مایل نبودن کسی نظربده میتونستن بنویسن نظرندین ،که اگه خودشون بخوان وبفرماین چشم دیگه اصلانظرنمیدم .درضمن شک نکن که احساس به سن ربط داره،یه روزی یه جایی به حرفم میرسی.یاعلی

  • Like
  • 0
user avatar
مديرکل
آفلاين admin  در تاریخ : 4 آذر 1390 21:28

سلام دوستان

 

هر داستانی ممکنه منتقدی داشته باشه ولی کاربر ملودی ببینید همیشه داستانها درون خودشون پیامهایی برا ما دارن - من شاید بدونم این داستان ساختگیه ولی باز هم دلم برا شخصیت های مظلوم داستان دلم می سوزه همینجوری که توی خیلی جاها این اتفاقا شبیهش می افته

 




--------------------
  • Like
  • 0
user avatar
ميهمان
elina  در تاریخ : 9 آذر 1390 18:36

smile salam khaste nabashid.dastanetoon ghahsang bood vali manteghi nabood chon badtarin pedar ham hich vaght bachasho oonam in joori nemizane

  • Like
  • 0
user avatar
ميهمان
22  در تاریخ : 24 آبان 1391 00:20
admin,
???????????????????

هر داستانی ممکنه منتقدی داشته باشه ولی کاربر ملودی ببینید همیشه داستانها درون خودشون پیامهایی برا ما دارن - من شاید بدونم این داستان ساختگیه ولی باز هم دلم برا شخصیت های مظلوم داستان دلم می سوزه همینجوری که توی خیلی جاها این اتفاقا شبیهش می افته
  • Like
  • 0
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما :
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی :*
عکس خوانده نمی شود
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات