نويسنده: عليرضا تاجريان
شايد شما نيز آن داستان معروف «کريستين آندرسن» را شنيده ايد، مضمون اين داستان به اين شرح است:
در زمانهاي قديم دو خياط به شهري وارد شدند و پرسان پرسان سراغ قصر پادشاه را گرفتند. بعد از ملاقات با پادشاه، او را فريفتند که ما در فن خياطي استاديم و بهترين لباسها را که برازنده قامت بزرگان باشد مي دوزيم اما از همه مهمتر، هنر ما اين است که مي توانيم لباسي براي پادشاه بدوزيم که فقط حلال زاده ها قادر به ديدن آن باشند و هيچ حرام زاده اي آن را نبيند، اگر اجازه فرمائيد، چنين لباسي براي شما نيز بدوزيم، پادشاه با خود فکر کرد که چرااز اولين پادشاهاني نباشد که چنين لباس عجيبي بر تن مي کند، لذا بر احترام آن دو خياط افزود و با خوشحالي با پيشنهاد آن دو خياط موافقت کرد و دستور داد مقادير هنگفتي طلا و نقره در اختيار دو خياط گذاشتند تا لباسي با همان خاصيت سحر آميز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد.
خياطها پول و زر و سيم را گرفتند و کارگاهي عريض و طويل داير کردند و دوک و چرخ و قيچي و سوزن را به راه انداختند و بدون آن که پارچه و نخ و طلا و نقره اي صرف کنند، دستهاي خود را چنان استادانه در هوا تکان مي دادند که گفتي مشغول دوختن لباس اند. هر روز خدمتگزاران شاه نيز طلا و نقره نزد خياط ها مي آوردند و آن دو خياط، چون سياهي شب غالب مي شد به بهانه هايي از قصر خارج مي شدند و مجموعه جواهراتي را که در روز بدست آورده بودند شبانه از شهر خارج مي کردند و فرداي آن روز دوباره تقاضاي طلا و نقره بيشتر مي کردند.
روزي پادشاه نخست وزير را به ديدن لباس نيمه کاره فرستاد اما صدر اعظم هر چه نگاه کرد چيزي نديد. از ترس آن که مبادا ديگران بفهمند که او حلال زاده نيست، با جديت تمام زبان به تعريف از لباس و تمجيد از هنر خياطان گشود و به پادشاه گزارش داد که کار تهيه لباس به خوبي رو به پيشرفت است. مأموران عالي رتبه ديگر هم به تدريج از کارگاه خياطي ديدن کردند و همه پس از آن که با نديدن لباس به حرام زادگي خود پي مي بردند، اين حقيقت تلخ را پنهان مي کردند و در تأئيد کار خياطان و توصيف لباس بر يکديگر سبقت مي گرفتند.
بالاخره نوبت به خود پادشاه رسيد و او به خياط خانه سلطنتي رفت تا لباس زربافت عجيب خود را به تن کند. البته چيزي نديد و پيش خود گفت معلوم مي شود فقط من در ميان اين همه حلال زاده نيستم. پس در کمال ديرباوري و ناراحتي، ناچار وجود لباس و زيبايي و ظرافت آن را تصديق کرد و در مقابل آيينه ايستاد تا آن را به تن او اندازه کنند. خياطان پس مي رفتند و پيش مي آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست مي کردند و آن بيچاره لخت ايستاده بود و از ترس سخن نمي گفت و ناچار دائما از داشتن چنين لباسي اظهار مسرت نيز مي نمود. سرانجام قرار شد جشني عظيم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه ي تازه را بپوشد و خلائق همه او را در آن لباس ببينند. مردم به عادت معمول در دو سمت خيابان ايستادند و پادشاه لخت با آداب تمام، با آرامش و وقار از برابر آنها عبور مي کرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس او را در دست داشتند تا به زمين ماليده نشود. درباريان، رجال، و وزيران با احترام و حيرت و تحسين پشت سر پادشاه در حرکت بودند. مردم نيز با آن که هيچ کدامشان لباس بر تن پادشاه نمي ديدند، از ترس تهمت حرام زادگي غريو شادي سر داده بودند و لباس جديد را به پادشاه تبريک مي گفتند.
ناگاه کودکي از ميان مردم فرياد زد؛ «اين که لباس به تن ندارد؛ اين چرا برهنه است؟» هر چه مادر بيچاره اش سعي کرد او را از تکرار اين حرف منصرف کند، نتوانست. کودک دوباره به سماجت گفت: «چرا پادشاه برهنه است؟» کم کم يکي دو بچه ديگر نيز همين حرف را تکرار کردند و بعضي از تماشاچيان با ترديد اين حرف را براي هم نقل کردند و ديري نگذشت که جمعيت يکپارچه فرياد زد که «چرا پادشاه برهنه است؟» و چرا ... و چرا ...
حال نيز همان داستان به شکلي ديگر در جامعه ما، تکرار شده است. در داستان کريستين آندرسن، پادشاه به اين خاطر با پيشنهاد آن دو خياط موافقت کرد که از اولين پادشاهاني باشد که چنين لباس عجيبي بر تن مي کند، حال سئوال اين است که امروزه به کدامين دليل افرادي حاضر مي شوند تا لباس «خياطان استثمار فرهنگي»، را بر تن کنند؟ در داستان کريستين آندرسن، هدف آن دو خياط به دست آوردن طلا و نقره بود، اما در جامعه ما اهداف «خياطان استثمار فرهنگي» بيش از اينها است؛آنها خوب مي دانند که جامعه بدون فرهنگ و هويت و ارزشهاي ديني، معنا و مفهومي ندارد؛ بنابراين مي خواهند فرهنگ، هويت و ارزش هاي ديني ما را بگيرند تا لباسي که سالها بر تن ما بود و هر تار و پودش از فرهنگ، هويت و ارزش هاي ما حکايت ها داشت، از تن ما به درکنند و لباسي را به تن جوان ايراني کنند که نه تنها به تن او آراسته نيست، بلکه او را برهنه نيز ساخته است و اين همان لباس «برهنگي فرهنگي» است؛ همان لباس عجيبي است که افراد جامعه ما را مجبور کرده از ترس آن که ديگران آنها را عقب مانده و دور از فرهنگ و نزاکت غربي خطاب کنند، سکوت اختيار کنند و نگويند که لباسي در کار نيست. اما آيا کودکي پيدا مي شود که بدون هيچ ملاحظه اي و با صداي بلند بگويد: «اين که لباس به تن ندارد؛ اين چرا برهنه است؟!»
نکته ها:
نمي خواهيم باز همان حرفهاي تکراري را به اطلاع برسانيم و پند و اندرز دهيم، بلکه مي خواهيم واقعيت ها را انعکاس دهيم و بگويم که فرهنگ ايراني با فرهنگ غربي تفاوت هاي عمده دارد؛ فرهنگ ايراني، يک فرهنگ اسلامي است که معنويت و روحانيت کمال مطلوب و غايت نهايي زندگي انسانهاست، در اين فرهنگ ما آمده ايم تا زندگي کنيم و با حفظ اعتدال، از افراط و تفريط مصون بمانيم و تنها خود را ننگريم، فقط تن را ننگريم و جز به بهره مندي از ماديات به هيچ نينديشيم. در فرهنگ اسلامي ما، انسان راه درازي در پيش دارد تا به سوي خدا که کمال مطلق و سرچشمه خوبي هاست، در حرکت باشد و در اين مسير هيچ گاه انسانيت آدمي به جسم و تن شناخته نمي شود و انسان در اين مسير وظيفه خود را خطيرتر از آن مي بيند که تنها به تن آرايي و آرايش جسم بپردازد و اگر لباسي به تن مي کند براي آن است که خود را بپوشاند و براي خود حريمي داشته باشد؛ حريمي که به منزله ديوار و دژي است که تن او را از دستبرد محفوظ مي دارد و کرامت او را حفظ مي کند. پس چرا بايد انسان کمال خود را به ناچيز بفروشد و تن خود را چون کالايي تزئين کند و از کرامت و ارزش هاي والاي انساني فرسنگ ها فاصله گيرد.
شايد به جرات بتوان گفت که آنچه باعث شده امروزه در جامعه شايد تهاجم فرهنگي باشيم، کم کارهايي است که در عرصه فرهنگ ايراني شکل گرفته است؛ با اين که فرهنگ ايراني و اسلامي طلايه دار فرهنگ و تمدن جهان بوده است اما امروز شاهد آن هستيم که اين فرهنگ اصيل را بايد در موزه ها به نظاره بنشينم.
نبايد از اين بترسيم که همه سکوت اختيار کرده اند و لباس «برهنگي فرهنگي» را در حالي که لباسي در کار نيست، تصديق مي کنند. بلکه بايد بي هيچ ملاحظه اي و پروايي فرياد زنيم که «اين که لباس به تن ندارد؛ اين چرا برهنه است؟!»
برچسب : اس ام اس, اس ام اس جدید, sms